حسرتی که به دل ماند و نماند

خرید بک لینک

از بچگی آرزو داشت ظهر عاشورا، علامت را روی دوشش بگذارد و جلودار دسته باشد.

همه میگفتند: «کوچکی، بزرگ که شدی بیا.» بزرگ شد،

میان کسانی که داوطلب بودند علامت را بلند کنند، از همه لاغرتر بود.

گفتند: «برو سربازی، بر و بازو که پیدا کردی بیا.»

سرباز شد. جبهه رفت. اسیر شد.محرم بود که برگشت،

با آستینهای خالی که به سر شانهاش سنجاق شده بود

و نگاهی که هنوز رنگی از حسرت داشت.

***

نوشته ی: نیلوفر مالک – تهران

عکاس تصویر: حمیده نوربخش

انتخابات کانون شهدای گمنام...

ما را در سایت انتخابات کانون شهدای گمنام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:13

صفحه بندی